مولای من سلام
باز هم منم. همان بنده ی گناهکار و منتظرت.
می دانم که گوشه ی چشمی هم به من داری ولی این دل هر لحظه افسار احساساتش را پاره می کند و بهانه می گیرد. ای کاش می توانستم وعده ی چندین روز آینده را به او بدهم که در این صورت تمام قلب های منتظر از شوق دیدار هر دقیقه تا ظهورت به وجد می آمد و هزاران بار می مردند و زنده می شدند.
امروز هم جمعه است و باز هم دست من این قلم ناتوان را نوازش می دهد تا بنگارد از دلتنگی های این دل خسته و غمدیده. هنوز غروب نشده است که اگر شده بود نوشته ام بسیار غمبارتر از این می نمود من هنوز هم به این چند ساعته باقی مانده تا غروب امیدوارم به ظهورت و امیدوار به رحمت الهی ....
می دانم هر چه این انتظار طولانی تر باشد شیرینی اش بیشتر به مذاقم خوش می آید اما نمی دانم که اجل تا چند وقت دیگر اجازه ی اقامت دراین دنیا را به من می دهد. بیم آن را دارم که بیایی و من نباشم اما آن چیزی که بیشتر عذابم می دهد این است که بیایی و باشم اما مرا نپذیری که نبودنم همی سهل تر است از این.
باز هم منتظر می مانم مولای مهربانی ها. من همیشه چشم به راهت هستم مهدی فاطمه...

